بوی خوش بوستان
براي نهادن چه سنگ و چه زر:
يكي زر داشت اما مي ترسيد خرجش كند.نه مي خورد كه خيالش راحت باشد و آسايشي داشته باشد و نه به كسي مي بخشيد كه به درد آخرتش بخورد. روزي پسرش كمين مي كند و جاي زرش را كه پنهان كرده بود، پيدا مي كند و همه را خرج مي كند. و به جايش سنگي مي گذارد. پدر مي بيند كه گنجش را برده اند؛ تمام شب را ناراحت بود و خوابش نبرد. پسرش صبح در حالي كه مي خنديد گفت: زر براي خوردن و خرج كردن است و براي پنهان كردن سنگ يا زر فرقي ندارد. در پايان حكايت، سعدي ما را به استفاده ي درست از مال دعوت مي كند.
يكي زهره ي خرج كردن نداشت |
| زرش بود و ياراي خوردن نداشت |
نه خوردي كه خاطر برآسايدش |
| نه دادي كه فردا به كار آيدش |
شب و روز دربند زر بود و سيم |
| زر و سيم در بند مرد لئيم |
بدانست روزي پسر در كمين |
| كه ممسك كجا كرد زر در زمين |
ز خاكش برآورد و بر باد داد |
| شنيدم كه سنگي در آن جا نهاد... |
پدر زار و گريان همه شب نخفت |
| پسر بامدادان بخنديد و گفت |
زر از بهر خوردن بود اي پسر |
| براي نهادن چه سنگ و چه زر |
زر از سنگ خارا برون آورند |
| كه با دوستان و عزيزان خورند... |
چو در زندگاني بدي با عيال |
| گرت مرگ خواهند از ايشان منال... |
پس از بردن و گرد كردن چو مور |
| بخور پيش ازآن كت خورد كرم گور بوستان سعدی:260 |